به نظر میرسد که «تهاجم فرهنگ»ی از جمله مفاهیم توخالی و بی معنایی است که بیشتر به مثابه ابزار استفاده می شود. اغلب کسانی که از تهاجم فرهنگها سخن میگویند، «اصالت» را مبنا و اساس کار خود قرار میدهند. یعنی ارزیابی و ارزشگذاری را در حوزه فرهنگ، چنین تعیین می کنند: فرهنگ توانا و نیرومند و البته پرارزش، فرهنگی است که هیچگونه عنصر وارداتی نداشته باشد. به سخنی دیگر فرهنگی میتواند ارزشمند باشد که «متکی بر خود» و «اصیل» باشد. این در حالی است که فرهنگشناسان سالیان سال است بر این نکته تأکید میورزند که فرهنگهای انسانی نه امروز بلکه از هزاران سال پیش به این سو، هرگز «اصیل» نبودهاند، ازیراکه معنای چنین «اصالت»ی یعنی قطع «مبادله»ی یک فرهنگ با فرهنگهای بیرون از خود، که همچون نظام بیولوژیک به معنای قطع رابطه حیاتی مبادلهی ارگانیک بوده و یا به ناتوانی و یا به مرگ موجود میانجامد. از نقطهنظر تاریخی نیز اصالت فرهنگی، یا اینکه فرهنگی وارداتی نداشته باشیم، معنایاش نه فقط همانگونه که در بالا گفتیم، در آن است که فرهنگ صادراتی هم نداشته باشیم، یعنی اصولاً فرهنگها با یکدیگر مبادلهای انجام ندهند، بلکه همچنین به این معناست که هر آن چیزی که از «بیرون» گرفته شود بیارزش و حتی ویرانگر است. با چنین استدلالی، کل فرهنگ کنونی کشورهای موسوم به «غربی» را چه در حوزهی علوم دقیقه و چه در زمینهی علوم انسانی باید بیارزش تلقی کرد، زیرا بخش بزرگی از این فرهنگ، دارای ریشههای «وارداتی» از فرهنگهای یهودی، مسیحی و به ویژه اسلامی هستند و از این راه بوده که با تمدنهای یونانی و رومی پیوند خوردهاند. یا حتی اگر نخواهیم به «باختر» نظر بیافکنیم، بخش بزرگی از نظامهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی خود ما که بر مبنای جدایی نیروهای سهگانه، نظامهای قانونگزاری، تقسیم مسولیتهای اجرایی، نظامهای بازار و مالیاتی، آییننامه راهنمایی و رانندگی، نظامهای آموزشی از پیشدبستانی تا دانشگاهی و حتی بیشترینهی اسلوبهای زندگی روزمرهی ما، از شیوهی پوشیدن تا خوراکهای که میخوریم باید بیارزش و «غیر اصیل» تلقی شوند، چون «وارداتی» بودهاند! و باز، ما باید در پی بازگشت به گونهها و ریختارهای فرهنگیای باشیم که نه امکان فیزیکی آنها امروز وجود دارد و نه حذاقتهای ذهنی برای همپوشانی و همسانی با آنها. تقریباً تمام این موارد مطروحه در طول 100 تا 150سال اخیر «وارد» شدهاند بهگونهای که در ما تا حدی درونی شدهاند. البته این استدلال به این معنا نیست که «وارد» شدن عناصر یک فرهنگ را در فرهنگ یا فرهنگهای دیگر را فرایندی ضرورتاً نیکو بدانیم، زیرا در این حالت باید چشم خود را بر گسترهای از آسیبهای اجتماعی، سیاسی و اقتصادی، آسیبدیدگیهای روانشناختی و فرهنگی و... که پنج سده استعمار با تحمیل اروپا محوری در جهان کنونی ایجاد شدهاند، ببندیم. اما بایستی واقعیت را دریافت که «بده و بستان فرهنگی» را نمیتوان به مفاهیم ساده تقلیل داد. شایسته این است که مبادله فرهنگی در حوزههایی انجام پذیرد که هر نظام فرهنگی آنها را مجاز بشمارد و آسیبهای اجتماعی به بار نیاورد.
البته ایرانیان هیچگاه به تقلید بی چون و چرا از دیگران نپرداخته اند و هرچه را که از دیگران ستانده اند با دانش و بیشن خود در آمیخته اند و تعالی بخشیده اند و مهر هویت فرهنگی خویش را بر آن نقش کرده اند. شاید امروزه کمی در این امر سستی شده اما همیشه در درازنای تاریخ همه آفریده های فرهنگ ایران، چه پیش و چه پس از اسلام، در تمامی زمینه ها به روشنی و به گونه خیره کننده، هویت ایرانی خود را بیان می دارد. هنر برخورد آگاهانه با فرهنگ های دیگر و بهره جستن از آنها به دور از غرق شدن و از دست دادن هویت از ویژگی های تابناک فرهنگ ایرانی است. ایرانی از فرهنگ تقلید و تسلیم دور بوده و همیشه حرفی برای گفتن داشته است.
_____________
گفتارهای دیگر:
_____________
گفتارهای دیگر:

0 دیدگاه:
ارسال يک نظر